جوان خام

9 سال پیش تازه توی یکی از شرکت های تابعه ی یکی از بانک ها استخدام شده بودم، اولین جایی بود که به صورت رسمی استخدام شده بودم، اون موقع یجورایی حکم منشی رو داشتم، تلفن ها رو جواب می دادم و کار ارباب رجوع ها رو راه مینداختم.

شرکت اون موقع یه قراردادی با باشگاه پرسپولیس داشت و کارت های هواداری عضو شتاب صادر می کرد براشون.، واسه همین بالا سر من یه پستراز بازیکن های پرسپولیس روی دیوار نصب بود.

خلاصه  یه روز یکی پسر جوونی از در اومد تو وگفت آقا یه دستگاه POS بده ما بریم… گفتم جان ؟ گفت یه دستگاه POS بده ما بریم… گفتم عزیزم اینجوری نمی شه که جواز کسب باید بیاری… گفت من جواز کسب ندارم، به پوستر بالاسرم اشاره کرد گفت  بیخیال آقا من داداش “ا.خ” مهاجم پرسپولیسم هر جا می ریم هیچ کس از ما مدارک نمی خواد… آقا توی اون لحظه بود که ارنستو چگوارای درونم بهم گفت: “کوروش، تو باید جلوی بی عدالتی بایستی…” آقا منم تحت تاثیر ارنست و “جو” دوتا نیم دور با صندلیم زدم و با لبخندی قدرتمندانه گفتم نمی شه آقا، اینجا فرق داره، باید مدارک بیاری… در همین لحظه مدیر شرکت که شاهد مکالمه ی ما بود از اتاقش در حالی که از همون پشت میزش دستش رو روی سینش گذاشته بود و خم شده بود اومد بیرون و گفت سلاااااااام  جناب “نمیدونم چی چی .خ”… ارادتمندیم… بنده و کل شرکت پرداخت الکترونیک در خدمت شما هستیم… بعد یه نگاه کاملاً پرمعنی به من انداخت گفت آقای شریفی کار ایشون رو بزار تو اولویت… بعد پسره رو راهی کرد رفت، منم مجبور کرد دستگاهش رو خودم تعریف کنم و خودمم ببرم براش  نصب کنم و همچنین تا 1 ماه هر شب زنگ بزنم با پسره حرف بزنم و از بازی خوب داداشش تعریف کنم تا یواش یواش خوابش ببره و بهش شب به خیر بگم.

 

نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت جایی که قدرت کامل دست شما نیست واسه کسی شاخ نشید.

من و گزینه های سخت

نمی دونم این چه قضیه ای شده توی زندگی من، همیشه وقتی می خوام انتخاب کنم با بزرگترین چالش های فرا بشری مواجه می شم، مثلا گزینه ای که خیلی دوست دارم انتخابش کنم آنچنان اما اگر و موانع و سوالات بی پاسخی سر راهش هست که کلا اندر احوالات خویش حیران می مانم… یا مثلا  یه دوراهی به وجود میاد که یکیش می ره شمال شرقی یکیش می ره جنوب غربی… یا مثلا حالت خوشبینانه ی یه قضیه اگه اتفاق بیفته کلا همه ی مشکلات زندگیم حل می شه اما اگر حالت بدبینانه ی همون قضیه اتفاق بیفته تا 15 نسل آیندم هم رنج خواهند کشید… کلا حد وسط نداره

البته فکر کنم همه این داستان رو دارن…

تقابل

امروز توی پارکینگ خونه دیدم پسر 7 ساله ی همسایه پشت ستون قایم شده، منم حس کودک دوستیم گل کرد یهو پریدم جلوش گفتم دیدمت ت ت ت ت ت …

بدون اینکه جا بخوره یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و اون موقع بود که فهمیدم قایم نشده بود و سرگرم  گوشیش بوده اون پشت…

این بود که رفتم پشت اونیکی ستون قایم شدم تا  بره

دو خوشبخت بدبخت

وقتی یه ماشین عروس می بینم با خودم می گم “دو نفر دیگه هم بدبخت شدن، سه سال دیگه جفتشون پشیمونن، پسره با خودش می گه مجردی داشتیم عشق و حال می کردیما… دختره هم که خطر ترشیده گی از سرش گذشته می گه من لیاقتم خیلی بیشتر از اینا بود عجله کردم، ولی جفتشون توی بهترین حالت نقش دوتا عاشق رو برای هم بازی می کنن در حالی که دارن از درون زجر می کشن، توی حالت های بدشم که خیانت و این حرفا…”

البته یه تبصره مهم هم داره، این که  “اونی که باید باشه”، “اگه باشه”، موضوع فرق می کنه، که معمولا هم نیست، یعنی ماها معمولا “اونی که باید باشه” ی خودمون رو اشتباه می گیریم.

 

حالا دیگه نمی دونم با خودم  درست می گم یا دری بری می گم.

تراوشات دو ذهن بی آلایش

نشسته بودم توی تاکسی آخر شب، تنها مسافر من بودم، طبق معمول فکرم درگیر بود که یهو کنترل ذهنم از دستم در رفت و یکی از جمله هایی که داشتم تو ذهنم بلغور می کردم رو بلند بلغور کردم… راننده گفت: جان ؟ با من بودی ؟ گفتم نه با خودم بودم… اونم گفت ای آقا همه ی فکرا مشغوله و همه مشکل دارن و از این حرفا… چند دیقه بعد راننده گفت: لعنت به فلان فلان فلان… گفتم جان ؟ گفت هیچی آقا با خودم بودم… خلاصه تا آخر مسیر برای حفظ جونمون  زیرچشمی همدیگه رو می پاییدیم…